اشعار لانگ فلو

هان ! در این جهان هراس به دل راه مده 
بزودی خواهی دریافت ، چه بزرگ مرتبه است ،رنج کشیدن و قویدل بودن .
چون مادر مشتاقی که در انتهای روز،
دست کودک خود را میگیرد و او را به بستر می برد 
و کودک ،نیمی به رضا و نیمی به نا خشنودی به همراه او می رود 
و باز یچه های شکسته خود را بر زمین به جای می نهد 
در حالی که از میان در گشوده هنوز بر آن ها چشم دوخته 
نه یکسره مطمئن و نه یکسره آسوده خاطر 
از گفته مادر که به او وعده بازیچه های دیگر می دهد 
که هر چند ممکن است با شکوهتر باشند 
اما شاید او را خوشتر نیایند
بدینگونه است رفتار طبیعت با ما 
بازیچه های ما را یک یک از ما می رباید و دست ما را می گیرد 
و با چنان نرمی ما را به آرامگاه خود می برد 
که بدشواری می توان دانست  که  مایل به رفتن هستیم یا نه 
زیرا چنان خواب آلوده ایم که نمی فهمیم 
که ناشناخته ها از شناخته ها تا چه پایه برترند لانگ فلو

 

زماني كه روحيه ي شما سست مي شود و نااميد مي گرديد
 به ياد آوريد: پايين تر جزر است كه مد را ايجاد مي كند لانگ فلو

 

مرا دیگر یارای ایستادگی نیست ، ولی تسلیم نخواهم شد 
این رزمی نیست که در آن کم دلان تیغ بر کشند 
در این جا مغلوب ، فاتح میدان است . لانگ فلو

 

از بهار عشق و جواني بهره بگير 
باقي را هر چه هست به فرشته ي نيكوكاري واگذار؛
چرا كه زمان به زودي اين حقيقت را به تو خواهد آموخت كه 
در لانه ي سال پيش
مرغان بجاي نمانده اند لانگ فلو

 

در آوردگاه پهناور دنيا
در اردوي زندگي 
چون گوسفنداني مباش كه بي اراده رانده مي شوند
قهرماني باش در تكاپو لانگ فلو

 

دلهاي خانه نشين خوشبخت ترند
زيرا دلهاي آواره نمي دانند به كجا مي روند
گرانبارند از تشويش و گرانبارند از انديشه لانگ فلو

 

اگر ذهن
كه بر بدن فرماندهي مي‌كند
به گونه اي خود را فراموش كند كه انگار بر برده‌ي خود لگد مي‌زند
برده كه هرگز آن اندازه سخاوتمند نيست كه بتواند آسيب و خستگي را ببخشد
شورش مي‌كند و ستمگر را در هم مي‌كوبد لانگ فلو

 

آرام باش اي دل غمگين! 
از شِكوه بس كن؛
پشت ابرها هنوز خورشيد مي درخشد؛ 
سرنوشت تو همان است كه ديگران دارند. 
در هر زندگي بايد بارانهايي فرو ريزد و برخي روزها تيره و حزن انگيز باشند لانگ فلو

 

اي دلهاي كوچك كه سخت تب آلود و ناشكيبا مي تپيد و مي زنيد 
با آرزوهايي سخت نيرومند و بي انتها 
قلب من كه زماني بس دراز از هيجانها درخشيده و افروخته مانده
اكنون به خاكستر بدل شده 
و آتشهاي خود را مي پوشاند و پنهان مي كند لانگ فلو

 

به آينده
هرچند شيرين و دلپسند
اعتماد مكن؛
بگذار گذشته‌ي از دست رفته
به خاك سپرده شود؛ عمل كن
عمل در زمان زنده‌ي حال لانگ فلو

 

به آينده دل مبند
هر چند نويدبخش! 
بگذار تا گذشته ي معدوم نعش خود را به خاك سپارد!
كار كن، كار در زمان حال كه نقد است؛ 
با دل اميدوار و توكل به كردگار لانگ فلو

 

در خانه بمان قلب من و استراحت کن
قلبهای حافظ خانواده
خوشبختترینند لانگ فلو

 

چه شكوهي دارد اين جهان
در چشم كسي كه با دلي آرزومند 
زير آسمان پر جبروت و درخشان به پيش مي رود لانگ فلو

 

كسي كه براي خود احترام قايل است
از گزند ديگران در امان است.
او كتي را بر تن دارد كه كسي را ياراي پاره كردن آن نيست لانگ فلو

 

دلهاي ما گرچه مردانه و دليراند
با اينهمه 
چون طبل هاي گلو گرفته اي آهنگهاي عزا را در راه گورستان مي نوازند لانگ فلو

 

‏ای گور! آنها را برگیر، و بگذار 
تا در سینه‌ی تنگ تو آرام گیرند 
‏جامه‌های عاریتی هستند که روح به دور افکنده 
و تنها برای ما گرامی‌اند! لانگ فلو

 

ای ابدیّت بزرگ آنها را برگیر! 
‏زندگی کوتاه ما تندبادی بیش نیست 
که شاخه‌های درخت تو را خم می‌کند 
و شکوفه‌های آن را بر خاک می‌پراکند! لانگ فلو

 

به دشواري مي توان دانست كه مايل به رفتن هستيم يا نه
زيرا چنان خواب آلوده ايم كه نمي فهميم ناشناخته ها
از شناخته ها تا چه پايه برتر هستند. لانگ فلو

 

‏ای مرگ! برگیر و با خود ببر
‏آنچه را که می‌توانی از آنِ خود بشماری! 
‏آنچه از آن تست همان تصویری است که بر این خاک نقش شده. 
همین و بس! لانگ فلو

اشعار شاه نعمت الله ولی

دل به دلبر گر سپاری دل بری
دل بری کن تا بیابی دلبری
هرکه انسانست از این سان خوانمش
آن چنان انسان بسی به از پری
از سر سر در گذر چون عاشقان
عشقبازی نیست کار سرسری
گر بیاری جام می یابی ز ما
هر چه آری نزد ما آن را بری
جان به جانان ده بسی نامش مبر
حیف باشد نام جائی گر بری
چون خلیل الله همه بتها شکن
تا نباشی بت پرست آذری
نعمت الله را اگر یابی خوشست
زان که دارد معجز پیغمبری  شاه نعمت الله ولی

 

ما عاشق و مستیم و طلبکار خدائیم
ما باده پرستیم و از این خلق جدائیم
بر طور وجودیم چو موسی شده ازدست
بی پا و سر آشفته و جویای لقائیم
روحیم که در جسم نباشد که نباشیم
موجیم که در بحر به یک جای نیائیم
در صومعهٔ سینهٔ ما یار مقیمست
ما از نظرش صوفی صافی صفائیم
ما غرق محیطیم نجوئیم دگر آب
ای بر لب ساحل تو چه دانی که کجائیم
مائیم که از سایه گذشتیم دگر بار
ما سایه نجوئیم همائیم همائیم
مائیم که از ما و منی هیچ نماندست
در عین بقائیم و منزه ز فنائیم
گاهی چو هلالیم و گهی بدر منیریم
گاهی شده در غرب و گه از شرق برائیم
سید چه کنی راز نهان فاش نگفتیم
در خود نگرستیم خدائیم خدائیم شاه نعمت‌الله ولی

 

ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ
از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا
اول به خود آ چون به خود آیی به خدا
اقرار بیاری به خدایی خدا شاه نعمت الله ولی

 

عین دریائیم و دریا عین ما                          
نیست مارا ابتدا و انتها 
بر درمیخانه مست افتاده ایم           
خانه ما خوشتر است از دو سرا 
بینوایان خوش نوایی یافتند               
بینوا شو گر همی خواهی خدا 
گفته ی مستانه مارا بخوان           
عاشقانه خوش سرودی می سرا 
درد مندیم و دوای درد ماست                 
درد ما هم درد ما باشد دوا 
سر به پای خم می بنهاده ایم          
بی حجاب ای عارف عاشق بیا 
در طریقت خرقه ایی پوشیده ایم                 
دست ما و دامن آل عبا 
نعمت الله ساقی و ما رند مست            
گو بیا یاری که دارد ذوق ما 
در همه عالم به چشم ما ببین                     
سیدت آئینه گیتی نما شاه نعمت الله ولی

 

کار دل در عشقبازی بندگی است
بندگی در عاشقی پایندگی است
بندهٔ فرمان و فرمان می دهیم
وین شهنشاهی ما زان بندگی است
همچو زلفش سر به پا افکنده ایم
این سرافرازی از آن افکندگی است
گر مرا بینی به غم دل شاد دار
کان غم عشق است و از فرخندگی است
مردهٔ دردیم و درمان در دل است
کشتهٔ عشقیم و عین زندگی است
سید ار جان بخشد از عشقش رواست
عاشقان را کار جان بخشندگی است شاه نعمت الله ولی

 

عشق است که جان عاشقان زنده از اوست
نوری است که آفتاب تابنده از اوست
هر چیز که در غیب و شهادت یابی
موجود بود ز عشق و پاینده از اوست شاه نعمت‌الله ولی

 

ذکر حق ای یار من بسیار کن
تا توانی کار خوش در کار کن
پاک باش و بی وضو یک دم مباش
جز که با پاکان دمی همدم مباش
دور باش از مجلس نقش خیال
صحبتی می دار با اهل کمال
یک سر موئی خلاف دین مکن
ور کند شخصی تو اش تحسین مکن
رهروان راه حق را دوست دار
رهروی می جو و راهی می سپار
گر بیابی جامی از زر یا سفال
نوش کن از هر دو جام آب زلال... شاه نعمت الله ولی


اشعار حزین لاهیجی

ای وای بر اسیری كز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیّاد رفته باشد
آه از دمی كه تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی كه از كمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناكی سازم خبر دلت را
روزی كه كوه صبرم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز كوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد حزین لاهیجی

 

گاهي به نگاهي دلِ ما شاد نكردي 
حيف از تو كه ويرانه‌ آباد نكردي 
صد بار ز گل‌زار خزان آمد و گل رفت 
وين مرغ اسير از قفس آزاد نكردي 
اي خسروِ شيرين‌دهنان اين نه وفا بود 
يك ره‌گذري جانب فرهاد نكردي 
بسيار مبال اي شجر واديِ ايمن! 
يك جلوه چو آن حسنِ خداداد نكردي 
بايد ز تو آموخت حزين رشك محبّت 
لبريزِ فغان بودي و فرياد نكردي حزین لاهیجی

 

گل بی تو مرا به دیده خار است
هر سبزه چو تیغِ آبدار است
از نقشِ قدم بسی فزونتر
در راه تو چشمِ انتظاز است
چون لاله زداغِ دوریِ تو
خونِ دل و دیده در کنار ست
دریاب به پرسشی حزین را
کز لعلِ لبِ تو در خمار است حزین لاهیجی

 

کوته نظران زلفٍ سیهکار ندانند
این مرده دلان فیضٍ شب تار ندانند
جانسوز دیاری است محبّت، که طبیبان
رسم است که حالِ دلِ بیمار ندانند...
دارند حریفان هوسِ خاطر شادی
دلباختگان غیرِ غمِ یار ندانند حزین لاهیجی

 

فسانه شبِ غم را چراغ می فهند
زبانِ آهِ مرا گوشِ داغ می فهمد
به وصل در غمِ هجران نشسته بلبل ما
فریبِ عشوه فروشانِ باغ می فهمد... حزین لاهیجی

 

به باغ راهِ خزان و بهار نتوان بست
به رویِ بخت درِ روزگار نتوان بست
کنارِ کِشت چه خوش می سرود دهقانی
که: سیل حادثه را رهگذار نتوان بست
مگر کسی دهنِ شیشه وا کند، ورنه
دهانِ شکوۀ ما در خمار نتوان بست
شکوفه رفت و قلندروَش این حکایت گفت
که:برگ تا نفشانند،بار نتوان بست
دی است نوبت ما بی بضاعتان،ساقی!
که عقدِ دخترِ رز در بهار نتوان بست حزین لاهیجی

 

خوش آن عاشق که شیدای تو باشد
بیابانگردِ سودای تو باشد...
گریبانگیرِ زهدِ پارسایان
نگاهِ باده پیمای تو باشد
شود دوزخ گلستانِ خلیلم
اگر در دل تمنّای تو باشد... حزین لاهیجی

 

فروزان کن ز رخ کاشانه ای چند
بسوزان-شمعِ من!-پروانه ای چند
فغانم گوش کن امشب،که فردا
زمن خواهی شنید افسانه ای چند
خماری نیست خونِ عاشقان را
سرت گَردم،بکَش پیمانه ای چند
به هر دفتر زکِلکِ آتش آلود
زما ماندست آتشخانه ای چند
حزین!از فوت فرصت با صد افسوس
کشیدم آه بی تابانه ای چند حزین لاهیجی

اشعار صوفی عشقری

دنياست خوب و دنيا ليكن بقا ندارد
دارد چو بيوفايی يك آشنا ندارد
هرچيز در شكستن فرياد می برآرد
اما شكست دلها هرگز صدا ندارد
دانی چنار باخود آتش زند چه باعث
سرتابپای دست است, دست دعا ندارد
شخصيکه بينوا شد خانه بدوش گردد
در هر کجا که باشد بيچاره جا ندارد
هرچند دختر رز در ميکده عروس است
افسوس دستُ پايش رنگ حنا ندارد
دلدارِ پرغرورم بسيار مستِ ناز است
چون سايه در پيش من, رو بر قفا ندارد
اين حرف را به تكرار از هر كسی شنيدم
ظالم به روی دنيا ترس از خدا ندارد
با رهروئ بگفتم اينراه کدام راه است
گفتا که راه عشقست هيچ انتها ندارد
کرد هرکه را نشانه يکذره بج نگردد
دست قضا بعالم تير خطا ندارد
فرزند ارجمندم گرچه قمارباز است
ليکن نماز خود را هرگز قضا ندارد
نزد طبيب رفتم خنديده اينچنين گفت
درد تو درد عشق است هرگز دوا ندارد
در صفحهء کتابی ديدم نوشته اين بود
صد بار اگر بميرد عاشق فنا ندارد
يارب تو کن حفاظت پامانده عشقری را
بر دشت حيرت آباد پشتُ پناه ندارد
افتاده‌ عشقری را بالای خاك ديدم
گفتم به اين اديبی يك بوريا ندارد صوفی عشقری

 

عشق میخواهد بحدی پاس دلبر داشتن
کز ادب دور است بر رویش مژه برداشتن
بی جگر در بیشه های عشق نگذاری قدم
در نیستان بایدت خوی غضنفر داشتن
با پلاس کهنه میسازو خدارا یاد کن
رنجها دارد قبای مشک و زعفر داشتن
یکدمی  از خواب گاه مرگ خود هم یاد کن
تابکی از ابره و کمخاب بستر داشتن
چون نداری جرئت و مردانگی های مصاف
پس چه لازم در کمر شمشیر و خنجر داشتن
بر همه گردن کشان روی عالم لازم است
پاس کلبان در ساقی کوثر داشتن
عشقری داری حضور شاه مردان آرزو
آشنایی بایدت همراه قمبر داشتن صوفی عشقری

 

ز بازار محبت غم خريدم 
خريدم غم وليكن كم خريدم
همين داغی كه حالا بر دل ماست
ندانم از كدام عالم خريدم
عسل ميجستم ‌از بازار هستی
عدم رخ داد جايش سم خريدم
ز عشق و عاشقی آگه نبودم
غم و درد ترا مبهم خريدم
نبودم واقف از آيينهء دل
كه از جمشيد جام جم خريدم
برای زخم ناسور دل خويش
ز مژگان كسی مرهم خريدم
محبت عشقری راحت ندارد
ز مجبوری متاع غم خريدم صوفی عشقری

 

در جهان گشتم گل بيخار نيست
هر كجا ياريست بی اغيار نيست
بهر مجنون استراحت تهمت است
در بيابان سايه ديوار نيست
آدمی با عقل و دانش آدم است
شخصيت با جامه و دستار نيست
شش جهت پر باشد از صنع خدا
ديدهء ما قابل ديدار نيست
بازوی حيدر بيايد در مصاف
دست هركس باب ذ‌الفقار نيست... صوفی عشقری

 

ای ساربان ای ساربان، من همرهت همراستم
هرسو كه ميباشی روان،من همرهت همراستم
زاد سفر دارم بخود من بار دوشت نيستم
ترسم بود از سارقان،من همرهت همراستم
در بار بندی های تو شانه دهم از جان و دل
از من ترا نبود زيان،من همرهت همراستم
بيدرد و افسرده  نيم ، دارم بدل جوش و خروش 
بق بق زنم چون اشتران، من همرهت همراستم
دزدان اگر گيرند عنان، من ميزنم همراه شان
دارم بخود تيغ و سنان، من همرهت همراستم
من شخص صاحب جرئتم ، بی دست و بی پا نيستم
باشم جوان پهلوان، من همرهت همراستم
با امر و با فرمان تو با كاروان خدمت كنم
نگريزم از بار گران، من همرهت همراستم
بر هر طرف گردی روان، سالاری درين كاروان
باشی چه مرد قهرمان، من همرهت همراستم
يارش ز روی دلبری ، با ناز گفت ای عشقری 
امروز سير بوستان، من همرهت همراستم  صوفی عشقری

 

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا 
بيگانه نيستی که بگويم بيا بيا 
در زندگی نيامدی روزی به پرسشم 
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا 
يک مو زيان به شوکت حسنت نمی رسد 
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا 
گر از پدر اجازه نداری به جای من 
پيشش بهانه کن ز ره سينما بيا 
در جای غير چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بينوا بـيا صوفی عشقری

اشعار غاده السمان

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم! 
پودر رختشویی هم لازم دارم 
برای شست وشوی مغزی! 
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند 
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت. 
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود ! 
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی ، بگیر! 
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، 
برچسب فاحشه می‌زنندم 
بغضم را در گلو خفه کنم! 
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم 
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، 
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، 
به یاد بیاورم که کیستم! 
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند 
برایم بخر ... تا در غذا بریزم 
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم ! 
سر آخر اگر پولی برایت ماند 
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند، 
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم: 
من یک انسانم !!
من هنوز یک انسانم 
من هر روز یک انسانم! غاده السمان

 

شعار آزادى سر دادم
اما آنگاه كه گردونه هاى آزادى
با پرچم هایش در همه جا به گردش درآمد.
مرا پایمال كرد... غاده السمان

 

جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟ غاده السمان

 

دل من میخی بر دیوار نیست
که کاغذپاره‌های عشق را بر آن بیاویزی
و چون دلت خواست آن را جدا کنی
ای دوست! خاطره در برابر خاطره
نسیان در برابر نسیان
و آغازگر ستمگرترست
این است حکمت جغد... غاده السمان

 

زنی عاشق ورق‌های سپید 
آمدم كه بنویسم 
كاغذ، سفید بود، 
به سفیدی مطلق یاسمن‌ها 
پاك، چونان برف
كه حتی گنجشك هم بر‌آن راه نرفته بود 
با خود پیمان بستم كه آن را نیالایم
پگاه روز بعد، دزدانه به سراغش رفتم 
برایم نوشته بود: ای زن ابله!
مرا بیالای تا زنده شوم و بیفروزم، 
و به سوی چشم‌ها پرواز كنم 
و باشم... 
من نمی‌خواهم برگ كاغذی باشم
دوشیزه و در خانه مانده!... غاده السمان

 

تو را راندم،
و ساک‌هایت را در پیاده‌رو افکندم
اما بارانی‌ات که در خانه‌ام مانده بود
هذیان‌گویبی سر داد،
و با اعتراض آستین‌هایش را برای در آغوش گرفتنم
به حرکت در آورد.

وآن گاه که بارانی را از پنجره پرتاب کردم،
همچنان که فرو می‌افتاد،
دست‌های خالی‌اش را در باد برآورد،
چونان کسی که به نشانه‌ی بدرود،
دستی برآورد
یا آن که فریاد زند: کمک! غاده السمان

 

به من بیاموز
چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد
تا من به تو بازگردم
مادر!
به من بیاموز
چگونه خاکستر، دوباره اخگر می شود
و رودخانه، سرچشمه
و آذرخش ها، ابر
و چگونه برگ های پاییز دوباره به شاخه ها
باز می گردد
تا من به تو بازگردم مادر! غاده السمان

 

آنگاه که درباره ی تو می نویسم
با پریشانی دل نگران دواتم هستم
و باران گرمی که درونش فرو می بارد …
و می بینم که مرکب به دریا بدل می شود
و انگشتانم، به رنگین کمان
و غم هایم، به گنجشکان
و قلم، به شاخه ی زیتون
و کاغذم، به فضا
و جسم، به ابر!
خویشتن را در غیابت از حضورت آزاد می کنم
و بیهوده با تبرم بر سایه های تو بر دیوار عمرم حمله می کنم .
زیرا غیاب تو ، خود حضور است
چه بسا که برای اعتیاد من به تو
درمانی نباشد به جز جرعه های بزرگی از دیدار تو
در شریان من! غاده السمان

اشعار فخرالدین عراقی

اي راحت روانم ، دور از تو نا توانم 
باري ،بيا ، كه جانم در پاي تو فشانم
گيرم كه من نگويم ،لطف تو خود نگويد:
كين خسته چند نالد هر شب بر آستانم؟
اي بخت خفته ،برخيز، تا حال من ببيني
وي عمر رفته ،باز آي،تابشنوي فغانم
اي دوست ،گاه گاهي مي كن بمن نگاهي
آخر چو چشم مستت من نيز ناتوانم
بر من هماي وصلت سايه از آن نيفگند
كز محنت فراقت پوسيد استخوانم
اين طرفه تر كه:دايـم تو با مني و من باز
چون سايه در پي تو گرد جهان روانم
كس ديد تشنه اي را غرقه در آب حيوان
جانش بلب رسيده از تشنگي؟ من آنم
خواهم كه يك زمان من با تو دمي بر آرم
از بخت بد عراقي آن هم نمي توانم فخرالدین عراقی

 

زدو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی
همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه گدایی
مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهویی ختایی
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است
به امید آن که شاید تو به چشم من در آیی 
سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن
که شنیده ام ز گل ها همه بوی بی وفایی
به کدام مذهب است این به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی که درون خانه آیی 
به قمار خانه رفتم همه پاک باز دیدم 
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی        
در دیر می زدم من که یکی ز در درآید
که درآ د آ عراقی که تو هم از آن مایی فخرالدین عراقی

 

خرم تن آن کس که دل ریش ندارد
و اندیشهٔ یار ستم‌اندیش ندارد
گویند رقیبان که ندارد سر تو یار
سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد؟
او را چه خبر از من و از حال دل من
کو دیدهٔ پر خون و دل ریش ندارد
این طرفه که او من شد و من او وز من یار
بیگانه چنان شد که سر خویش ندارد
هان، ای دل خونخوار، سر محنت خود گیر
کان یار سر صحبت ما بیش ندارد
معشوق چو شمشیر جفا بر کشد، از خشم
عاشق چه کند گر سر خود پیش ندارد؟
بیچاره دل ریش عراقی که همیشه
از نوش لبان، بهره بجز نیش ندارد فخرالدین عراقی

 

عشق شوری در نهاد ما نهاد  
جان ما در بوتهٔ سودا نهاد 
گفت و گویی در زبان ما فکند  
جست و جویی در درون ما نهاد 
از خُمستان جرعه ای بر خاک ریخت  
جنبشی در آدم و حوّا نهاد 
دم به دم در هر لباسی رخ نمود  
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد 
یک کرشمه کرد با خود آن چنانک  
فتنه ای در پیر و در برنا نهاد 
شور و غوغایی برآمد از جهان  
حُسن او چون دست در یغما نهاد 
چون در آن غوغا عِراقی را بدید  
نام او سر دفتر غوغا نهاد فخرالدین عراقی

 

هر سحر ناله و زاری کنم پیش صبا
تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما
باد می‌پیمایم و بر باد عمری می‌دهم
ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟
چون ندارم همدمی، با باد می‌گویم سخن
چون نیابم مرهمی، از باد می‌جویم شفا
آتش دل چون نمی‌گردد به آب دیده کم
می‌دمم بادی بر آتش، تا بتر سوزد مرا
تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم
وارهم زین تنگنای محنت آباد بلا
مردن و خاکی شدن بهتر که بی تو زیستن
سوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا
خود ندارد بی‌رخ تو زندگانی قیمتی
زندگانی بی‌رخ تو مرگ باشد با عنا  فخرالدین عراقی

 

با یار به بوستان شدم رهگذری  
کردم نظری سوی گل از بی‌نظری 
آمد بر من نگار و در گوشم گفت:  
رخسار من اینجا و تو در گل نگری؟  فخرالدین عراقی

 

بیا، کاین دل سر هجران ندارد
بجز وصلت دگر درمان ندارد
به وصل خود دلم را شاد گردان
که خسته طاقت هجران ندارد
بیا، تا پیش روی تو بمیرم
که بی‌تو زندگانی آن ندارد
چگونه بی‌تو بتوان زیست آخر؟
که بی‌تو زیستن امکان ندارد
بمردم ز انتظار روز وصلت
شب هجران مگر پایان ندارد؟
بیا، تا روی خوب تو ببینم
که مهر از ذره رخ پنهان ندارد
ز من بپذیر، جانا، نیم جانی
اگر چه قیمت چندان ندارد
چه باشد گر فراغت والهی را
چنین سرگشته و حیران ندارد؟
وصالت تا ز غم خونم نریزد
عراقی را شبی مهمان ندارد فخرالدین عراقی

 

شاد کن جان من، که غمگین است 
رحم کن بر دلم، که مسکین است 
روز اول که دیدمش گفتم: 
آنکه روزم سیه کند این است 
روی بنمای، تا نظاره کنم 
کارزوی من از جهان این است 
دل بیچاره را به وصل دمی 
شادمان کن، که بی‌تو غمگین است 
بی‌رخت دین من همه کفر است 
با رخت کفر من همه دین است 
گه گهی یاد کن به دشنامم
سخن تلخ از تو شیرین است 
دل به تو دادم و ندانستم 
که تو را کبر و ناز چندین است 
بنوازی و پس بیزاری  آخر،
ای دوست این چه آیین است؟ 
کینه بگذار و دلنوازی کن 
که عراقی نه در خور کین است فخرالدین عراقی

اشعار فروغی بسطامی

كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟
كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟
غیبت نكرده ای كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته ای كه هویدا كنم تو را 
با صد هزار جلوه برون آمدی كه من
با صد هزار دیده تماشا كنم تو را 
چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد
تا من به یك مشاهده شیدا كنم تو را 
بالای خود در آینـﮥ چشم من ببین 
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را 
مستانه كاش در حرم و دیر بگذری 
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را 
خواهم شبی نقاب ز رویت برافكنم 
خورشید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را 
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا كنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یكجا فدای قامت رعنا كنم تو را 
زیبا شود به كارگِه عشق كار من 
هر گه نظر به صورت زیبا كنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی 
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را فروغی بسطامی

 

مردان خدا پرده ي پندار دريدند
يعني همه جا غير خدا يار نديدند 
هر دست که دادند همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند 
يک طايفه را بهر مکافات سرشتند
يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند 
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند 
جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بر شيخ مناجات مريدند 
يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد
يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند 
فرياد که در رهگذر آدم خاکي
بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند 
همت طلب از باطن پيران سحرخيز
زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند 
زنهار مزن دست به دامان گروهي
کز حق ببريدند و به باطل گرويدند 
چون خلق در آيند به بازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعي که خريدند 
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامعه به اندازه هر کس نبریدند 
مرغان نظرباز سبک سير فروغي
از دامگه خاک بر افلاک پريدند فروغی بسطامی

 

از کشت عمل بس است یک خوشه مرا
در روی زمین بس است یک گوشه مرا
تا چند چو کاه گرد خرمن گردیم
چون مرغ بس است دانه‌ای توشه مرا فروغی بسطامی

 

تا قبله ی ابروی تو ای یار کج است
محراب دل و قبلهٔ احرار کج است
ما جانب قبلهٔ دگر رو نکنیم
آن قبله مراست گر چه بسیار کج است فروغی بسطامی

 

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت
چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت
نعره ها خواهم زد ودر بحر وبر خواهم فتاد
شعله ها خواهم شد ودر خشک وتر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش موبه مو خواهم کشید
آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن
یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت
یا بهار عمر من رو به خزان خواهد نهاد
یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت
یا به پایش نقد جان بی گفت وگو خواهم فشاند
یا زدستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت
یا به حاجت دربرش دست طلب خواهم گشود
یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت
یا لبانش را زلب همچون شکر خواهم مکید
یا میانش را به بر همچون کمر خواهم گرفت
گر نخواهد داد من امروز داد،آن شاه حسن
دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت
باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند
کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت فروغی بسطامی

 

تا دست ارادت به تو داده‌ست دلم
دامان طرب ز کف نهاده‌ست دلم
ره یافته در زلف دل آویز کجت
القصه به راه کج فتاده‌ست دلم فروغی بسطامی

 

چنین که برده شراب لبت ز دست مرا
مگر به دامن محشر برند مست مرا
چگونه از سرکویت توان کشیدن پای
که کرده هر سر موی تو پای بست مرا
کبود شد فلک از رشک سربلندی من
که عشق سرو بلند تو ساخت پست مرا
بدین امید که یک لحظه با تو بنشینم
هزار ناوک حسرت به دل نشست مرا
به نیم بوسه توان صد هزار جان دادن
از آن دو لعل می‌آلود می‌پرست مرا
کنون نه مست نگاه تو گشتم ای ساقی
که هست مستی این باده از الست مرا
نشسته خیل غمش در دل شکستهٔ من
درست شد همه کاری از این شکست مرا
خوشم به سینهٔ مجروح خویشتن یا رب
جراحتش مرساد آن که سینه خست مرا
پرستش صنمی می‌کنم فروغی سان
که عشقش از پی این کار کرده هست مرا فروغی بسطامی

 

من که مشتاقم به جان برگشته مژگان تو را
هوشیاری مشکل است البته مستان تو را 
گر بدینسان نرگس مست تو ساغر می‌دهد
بهر حور از دست نتوان داد دامان تو را 
وعده فردای زاهد قسمت امروز نیست
کاو به خاطر آورد خاطر پریشان تو را 
جز سر زلف پریشانت نمی‌بینم کسی
سالها بیهوده رفتم خاک میدان تو را 
ای دریغ از تیغ ابرویت که خون غیر ریخت
صبح‌دم بیند اگر چاک گریبان تو را 
هرگز از جیب فلک سر بر نیارد آفتاب
گر بر افشانند زلف عنبر افشان تو را 
دامن آفاق را پر عنبر سارا کنند
تا به کام دل نبوسم لعل خندان تو را 
چشم گریان مرا از گریه نتوان منع کرد
ترسم آسیبی رسد شمع شبستان تو را 
آه سوزان را فروغی اندکی آهسته تر فروغی بسطامی

 

تا دل به برم هوای دل‌بر دارد
افسانهٔ عشق دل‌بر از بر دارد
دل رفت ز بر چو رفت دلبر آری
دل از دل‌بر چگونه دل بر دارد فروغی بسطامی

 

تا صورت زیبای تو از پرده عیان شد 
یک باره پری از نظر خلق نهان شد 
گر مطرب عشاق تویی رقص توان کرد 
ور ساقی مشتاق تویی مست توان کرد 
گیسوی دلاویز تو زنجیر جنون گشت 
بالای بلا خیز تو آشوب جهان شد 
نقدی که به بازار تو بردیم تلف گشت 
سودی که ز سودای تو کردیم زیان شد 
جان از الم هجر تو بی صبر و سکوت گشت 
تن از ستم عشق تو بی تاب و توان شد 
هم قاصد جانان سبک از راه نیامد 
هم جان گرانمایه به تن سخت گران شد 
چشمم همه دم در ره آن ماه گهر ریخت 
اشکم همه جا در پی آن سرو روان شد فروغی بسطامی

 

این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تست
بیمار و غریب و در به در گشتهٔ تست
برگشتگی بخت و سیه روزی او
از مژگان سیاه برگشتهٔ تست فروغی بسطامی

اشعار مهرداد اوستا

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم 
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم 
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت 
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم 
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم 
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم 
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم 
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم 
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم 
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم 
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي 
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم 
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟ مهرداد اوستا

 

با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو 
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو 
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن 
دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو 
گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر 
بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو 
ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو 
گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو 
غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی 
ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟
بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده 
آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟ 
من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام 
دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو مهرداد اوستا

 

بازآ كه چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ست 
با یاد تو دم ساز دل من دم سردی‌ست
گر رو به تو آورده‌ام از روی نیازی‌‌ست
ور دردسری می‌دهمت از سر دردی‌ست
از راهروان سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى ست 
در عرصه اندیشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد 
جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی است
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟
چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است مهرداد اوستا

 

چون برآرم ز دل سوخته آوا من
زار نالم که دریغا ، که دریغا من
خود ندانم که مرا وایه بود یا نی
کس نپرسید که دارم چه تمنا من
گاه ز آوارگی و درد همی گردم
گردبادی یله در دامن صحرا من
گه فرو می برم از اندُه و نومیدی
سر به زیر پر اندیشه چو عنقا من
یا به کردار یکی نالهّ سرگردان
می سپارم ره این گمشده بیدا من
باز واپس نگرم خسته و فرسوده
سایه ای بینم ، همراه شده با من
تا ز جان من فرسوده چه می خواهد
این به خون برده ، بدین خیرگی ام دامن!؟
زی کجا پویی و آهنگِ که را داری
ها من -ای سایهّ سرگشتهّ من- ها من!؟
کیستم ؟ خسته نگاهی همه نومیدی
باز نایافته اسرار جهان را من
بر لبی پرسشی آسیمه سرم، و آن گاه
بازنشنیده بجز پاسخ بی جا من
باز با شهپر اندیشه برافرازم
بال بر کنگرهّ گنبد مینا من
باز با کشّی و تابندگی آویزم
همچو ناهید به دامان ثریا من
مه برآورده سپهرانه یکی خرگه
شب فرو هِشته پَرندینه یکی دامن
همه آسوده ز طوفان بلا ، و آن گاه
چنگ در دامن طوفان زده تنها من
هر نفس همچو یکی نای برون آرم
از دل خستهّ سودا زده آوا من مهرداد اوستا

اشعار محمد حسین صفای اصفهانی

امشب سر آن دارم کز خانه برون تازم 
این خانه هستی را از بیخ براندازم 
تن خانه گور آمد ، جان جیفه گورستان 
زین جیفه بپرهیزم این خانه بپردازم 
دیوانه ام و داند ، دیوانه به خود خواند 
او سلسله جنباند من عربده آغازم... 
در آتشم و راهی جز صبر نمی دانم 
هم گریم و هم خندم هم سوزم و هم سازم 
دل بستۀ سودایم این سلسله از پایم 
بردار که بگریزم بگذار که بگذارم...
من مورم و نشمارم بر باد سلیمان را 
در بادیۀ عشقش من از همه ممتازم 
راز ازلی مشکل پوشید توان از دل 
دل خواجۀ این منزل من محرم این رازم 
در قاف احد دارد سیمرغ صفا منزل 
زین شمع نمی بُرّد پروانۀ پروازم صفای اصفهانی

 

دل بردی از من به یغما ، ای تُرک ِ غارتگر من 
دیدی چه آوردی ای دوست ، از دست دل بر سر من 
عشق تو در دل نهان شد ، دل زار و تن ناتوان شد 
رفتی چو تیر و کمان شد ، از بار غم پیکر من
می سوزم از اشتیاقت ، در آتشم از فراقت 
کانون من سینه من ، سودای من آذر من 
بار غم عشق او را ، گردون نیارد تحمل 
چون می تواند کشیدن ، این پیکر لاغر من ؟
اول دلم را صفا داد ، آیینه ام را جلا داد 
آخر به باد فنا داد ، عشق تو خاکستر من صفای اصفهانی

 

تجلّی گه خود کرد خدا دیده ی ما را
در این دیده در آیید و ببینید خدا را
خدا در دل سودا زدگانست بجویید
مجویید زمین را و مپویید سما را
گدایان در فقر و فناییم و گرفتیم
به پاداش سر و افسر سلطان بقا را
بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم
اگر دوست پسندید پسندیم بلا  را
طبیبان خداییم و به هر درد دوائیم
به جایی که بود درد فرستیم دوا را
مبندید در مرگ و ز مردن مگریزید
که ما باز نمودیم در دار شفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم
شهنشاه کند سلطنت فقر گدا را
حجاب رخ مقصود من و ما شمایید
شمایید مبینید من و ما و شما را
«صفا» را نتوان دید که در خانه ی فقرست
در این خانه بیایید و ببینید صفا را صفای اصفهانی

 

چنين شنيدم که لطف يزدان به روی جوينده در نبندد
دری که بگشايد از حقيقت بر اهل عرفان دگر نبندد
چنين شنيدم که هر که شبها نظر ز فيض سحر نبندد
ملک ز کارش گره گشايد فلک به کينش کمر نبندد
دلی که باشد به صبح خيزان عجب نباشد اگر که هر دم
دعای خود را به کوی جانان به بال مرغ سحر نبندد
اگر خيالش به دل نيايد سخن نگويم چنان که طوطی
جمال آيينه تا نبيند سخن نگويد خبر نبندد
ز تير آه چو ما فقيران شود مشبّک اگر که شبها
فلک ز انجم زره نپوشد قمر زهاله سپر نبندد
بر شهيدان کوی عشقش به سرخ رويی علم نگردد
به رنگ لاله کسی که داغ غمش به لخت جگر نبندد
کجا تواند كسی درين ره دم از مقامات عاشقی زد
هر آن که نالد به ناله نی چو نی به صد جا كمر نبندد صفای اصفهانی

 

گــوينـد روي يــار به كس آشكــار نيست
در چشم من كه هيچ بجـز روي يـار نيست
گــوينـد در بهـــار دمــد گــــل ولــي مــرا
گلهـاست در نظـر كه يكي در بهـار نيست
خارست و گل، بهر چمن و سيـنه مراست
گلهـاي دسته دسته كه در دسـت خار نيست
ويرانه پيكــري كــه نبــاشد خـــراب درد
بيچاره سيـنه اي كه به عشقش دچار نيست
بي بـوس و بي كنــار بود يــار، يــار من
در سينه است ، حاجت بوس و كنار نيست
از شـش جهــت گرفتـه سـر راه سيــر ما
ما را ز دست عشـق تـو، پـاي فرار نيست صفای اصفهانی

 

مـن پـر كـاه و غـم عشـق همسنگ كوه گران شد
در زيـــر ايـــن بــار انــدوه اي دل مگــر ميتوان شد
ره بردم از دل بكويش دل بستم از جان بمويش
عشـق مــن و حســن رويـش افســانه و داســتان شد
در كويم آن ماه سر مست آمد سر زلف بر دست
بنشاند و بنشست و برخاست گفتي كه آخر زمان شد
اي دل غم عشق ديدي جان دادي و غم خريدي 
كفر وگل و جهل و جسمت دين ودل وعقل وجان شد صفای اصفهانی

 

طاعت عشق ثوابی ست، که مقبول خداست
سر بی عشق، به تن بار گناهی ست عجیب صفای اصفهانی


اشعار علیرضا غزوه

شب و روزم گذشت به هزار آرزو
نه رسیدم به خویش ، نه رسیدم به او
نه سلامم سلام ، نه قیامم قیام
نه نمازم نماز، نه وضویم وضو
دل اگر نشکند به چه ارزد نماز
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو
نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب حال، نه یکی گفتگو
نه به خود آمدم، نه ز خود می روم
نه شدم سربلند ، نه شدم سرفرو...
کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند  علیرضا قزوه

 

ليلي گذشت و مجنون حالي خراب دارد
گفتم نگريم امّا ديدم ثواب دارد
مجنون منم كه ماندم، اين خاك،‌ خاك ليلي‌ست 
اي كاروان بياييد، اين چاه، آب دارد
چرخي زنيم در خود، بي خود ز خود،  بچرخيم
دنيا پر است از چرخ، دنيا شتاب دارد 
سر مي گذارم امشب بر بالش قيامت 
مژگان سر به زیرم، عمري‌ست خواب دارد
از وحشت قيامت، زاهد مرا مترسان 
ترس از قيامتم نيست، دنيا حساب دارد علیرضا قزوه

 

این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟
شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟
پرده دانان طریقت در صبوری سوختند
این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟
شیخ بازیگوش ما  از بس مرید خویش بود 
عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!
پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست
راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟
آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند
رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟... علیرضا قزوه

 

از عدالت می نویسند، از تخلّف می خورند
می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند!
این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند
عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند
یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند
آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند! علیرضا قزوه

 

رفيق جان ،مرا دوره ي رفاقت نيست
سر گلايه ندارم که جاي صحبت نيست 
يکي به مفتي شهر از زبان ما گويد
اطاعتي که تو را مي کنند طاعت نيست
چگونه نقشه ي آسايش جهان بکشيم
به خانه اي که در آن جاي استراحت نيست 
همه به سايه ي هم تير مي زنند اينجا
ميان سايه و ديوار هيچ الفت نيست
چقدر بي تو در اين شام ها دلم خون شد
چقدر بي تو در اين روزها صداقت نيست 
مجو عدالت از اين تاجران بازاري
که در ترازويشان نيم جو مروّت نيست 
حراميان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتيان و گناه دولت نيست...
به جز سکوت و تبسم چه مي توانم گفت
به واعظي  که گمان مي کند قيامت نيست 
هواي کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طريق هوي سختي و جراحت نيست 
"کجا روم چه کنم چاره از کجا يابم"
هزار سينه سخن مانده است و رخصت نيست... علیرضا قزوه

 

شکستند این جماعت قدر ساقی  را، دل  خم را 
ز شیطان می خرند این روزها با سیب، گندم را 
یکی در هیأت انسان کمین کرده ست در اینجا
ببین اندوه تهران را، تماشا کن غم قم را 
یکی از گرگ بدتر در لباس میش پنهان است
به دست بی خدایان کشتی غرق تلاطم را
کبوترها که می افتند در خون گریه شان تلخ است
کبوترها که گم کردند آفاق تبسم را...
چه فرقی می کند این روضة زهرای مرضیه ست 
علی مرتضی! دریاب محسن های مردم را علیرضا قزوه

 

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه  می کردم
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم
اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم
یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم
سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم علیرضا قزوه

 

شهید شادمانی ها مشو، غم را  مواظب باش
اگر بر عمر حسرت می بری، دم را مواظب باش...
پدرها و پسرها  را تب تقدیر خواهد کشت
دم جان کندن سهراب، رستم را مواظب باش 
نمازی آتشی خواندی، بهشتی دوزخی دیدی
بهشت نقد گم کردی،  جهنّم را مواظب باش
کلامی تازه پیدا کن، بهشت گم شده این است 
سحر را تازه کن، باران نم نم  را مواظب باش
اگر باران شدی لب های عطشان را رعایت کن
اگر توفان شدی گل های مریم را مواظب باش علیرضا قزوه

 

پریشانان  پری را می پرستند
گدایان گوهری را می پرستند...
خبر از دین مداحان ندارم
خطیبان منبری را می پرستند
سواران پرچمی را می ستایند
دلیران سنگری را می پرستند
چه می دانند اینان از شهیدان
که خون و خنجری را می پرستند
خدا را عالمان و مفتیان هم
کتاب و دفتری را می پرستند
به بیت الله رفتم دیدم این قوم
به جای او دری را می پرستند
گناه از چشم و گوش بسته ماست
که این کوران کری را می پرستند
صدای اعتراضی نیست اینجا
ابوذرها زری را می پرستند
خوشا آنان که دور از این جماعت
خدای دیگری را می پرستند علیرضا قزوه

 

آغاز ابرها
در ساعت یک است به وقت نجف
کمی پس از دو
باران گرفت در کنار بقیع
درست ساعت سه طوفان شد
در کربلا
حالا به ساعت من
فقط کمی به لحظه موعود مانده است. علیرضا قزوه

اشعار نادر نادر پور

گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود 
اینك هزار بار ، رها كرده بودمت 
زان پیشتر كه باز مرا سوی خود كِشی
در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم امید 
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای 
دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست 
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای 
در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب 
لیكن هزار جامه بر اندام او كنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت 
او را طلب كنی و مرا رام او كنی
روزی نقاب عشق به رخسار او نهی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم 
روزی غرور شعر و هنر نام او كنی
تا سر بر آفتاب بسایم كه شاعرم 
در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام
دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش
ای زندگی ، دریخ كه چون از تو بگسلم 
در آخرین فریب تو جویم پناه خویش نادر نادرپور

 

ای آنکه از دیار من آخر گریختی
چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای
از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال
رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای
در کوره راه زندگیم جای پای تست
پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید
پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید... نادر نادرپور

 

اه ای خداوند، ای خداوند کریم من
بر من ببخشای این چنین را آنچنان دیدن
در من ، کسی چون مست ،چون میخواره میگرید
بیچاره میگرید دلم، بیچاره میگرید
می پرسی آیا از چه خاموشم؟
ای دوست!گر دیگر سخن بر لب نمی رانم
هرگز نشد گفتن فراموشم
در خواب و بیداری
درگفتم،آری... نادر نادرپور

 

اگر روزی کسی از من بپرسد 
که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟
بدو گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست 
من آن دم چشم بر دنیا گشودم 
که بار زندگی بر دوش من بود 
چو بی دلخواه خویشم آفریدند 
مرا کی چاره ای جز زیستن بود؟...
ابلیس ای خدای بدی ها توشاعری!
من بارها به شاعری ات رشک برده ام!
شاعرتویی که این همه شعرآفریده ای!
غافل منم که این همه افسوس خورده ام!
عشق وقمارشعرخدانیست شعرتوست 
هرگزکسی به شعرتوبی اعتنا نماند
غیرازخدا که هیچ یک ازاین دو را نخواست 
درعشق ودرقمارکسی پارسانماند!...
امااگرتوشعرفراوان سروده ای 
ای شعرخدا یکی است 
ولی شاهکاراوست
دانم چه شعرها که توگفتی واونگفت 
یاازتوبیش گفت ونهان کرده نام را
امااگرخداوتوراپیش هم نهند
آیا توخودکدام پسندی؟
کدام را؟ نادر نادرپور

 

من آن درخت زمستانی ، بر آستان بهارانم
که جز به طعنه نمی خندد، شکوفه بر تن عریانم
زنوشخند سحرگاهان ،خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب
بی پایان،گواه گریه بارانم
شکوه سبز بهاران را،برین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد،همیشه خاطر ویرانم...
کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ، ای ایران! به بوی خاک تو مهمانم نادر نادرپور

 

خدای جهان سرخوش از آفرینش
مرا ارمغان کرد سازی یگانه
من آن ساز را بر دو زانو نشاندم
سرش را چو کودک فشردم به شانه
دو سیمی که بر سینه اش
بسته دیدم
دو رگ بود از مغز تا دل روانه
به سر پنجه ام هر دو را آزمودم
وز آنها به نوبت شنیدم ترانه
یکی،ناله ای داشت پیوسته غمگین
یکی دیگرش ، نغمه ای شادمانه
یکی خوشتر از خواب در صبح مستی
یکی تلخ، چون بوسه ی تازیانه
من اما دل از ساز خود
برنکندم
که مهری بدو و بم های ناسازگارش
سرودی برانگیختم عاشقانه
سرودی نه اندوه ، یک سر ، نه شادی
سرودی که از هر دو بودش نشانه... نادر نادرپور

 

جاده ،خالی است ولی می شنوی؟
آه!با من، بامن
پای سنگین کسی همسفر است
ای در بسته ی گمگشته کلید
گوش بر روزنه ات دوخته ام
تا مگر راه به سوی تو برم
مشعل از
چشم خود افروخته ام
جامه دان سفر دور به دست
در تب تند عطش سوخته ام
ای در بسته!  جواب تو کجاست؟
راستی ، ای دم طوفانی صبح
آفتاب تو کجاست؟ نادر نادرپور

 

در بیابان فراخی که از آن می گذرم
پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست و یکی و بی خبر است
خاطر آشفته زخود می پرسم
که اگر همره من شیطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است؟
پاسخی نیست ، بیابن خالی است
کوه در پشت درختان ، تنهاست
و آنچه من می شنوم
بانگ سنگین قدمهای کسی است
که به من از همه
نزدیکتر است...
آه ای
سایه افتاده به خاک
گر به هنگام درخشیدن صبح
همچنان همقدم من باشی
جای پای هزاران شب را
با نقوش قدم صدها روز
بر زمین خواهی دید
وین اشارت تو را خواهد گفت
کاین وجودی که زبانگ قدمش می ترسی
مرگ در قالب روزی دگر است نادر نادرپور

 

پیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی، تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی کرشمه ی رقصی ربود ه ام
اما تو چون بُتی که بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای
هشدار! زانکه در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام! نادر نادرپور

اشعار کوتاه و زیبای انوری

تا دل مسکین من در کار تست 
آرزوی جـــــان مـــن دیــــدار تسـت 
جــان و دل در کـــار تــــــو کـــردم فـــدا 
کــــار مـن ایـــن بــود دیگـــر کــــار تست 
با تـــو نتـــوان کــــرد دســـــت انــدر کمــر 
هـــرچه خــواهی کـن که دولت یار تست 
دل تــــــرا  دادم  وگــــر  جـــان  بایـــدت 
هـــم فـــدای لعـــل شکـــربار تســت 
شایدم گر جان و دل از دست رفت 
ایمنـم دادی که در زنهار تست
انوری

 

ای دیــــر بــدست آمـــده بــس زود بـرفتی
آتــش زدی انــدر مــن و چون دود برفتی
چـــون آرزوی تنگـــدلان دیـــر رسیــدی
چــون دوستی سنگــدلان زود برفتی
زان پیش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فــراق تـــو بـــر آســود برفتی
ناگــشته من از بند تــو آزاد بجستی
نا کـــرده مــرا وصل تــو خشنود برفتی
آهنگ بـــه جان مـــن دلسوخته کــردی
چــون در دل مــن عشق بیفــزود برفتــی 
انوری

 

ای  بــــرادر  عشــــق  ســــودایی خوشســـت
دوزخ انــــدر  عاشقـــی جایـــی خـــوشســـت
در  بیـــــابـــــان   رهــــــروان   عشـــــــق  را
زاب چشـــم خویـــش دریایـــی خوشست
غمگـــنان را هـــر زمان در کـــنج عشــق
یاد نام دوست صحــرایی خــوشست
بــا خیال روی  معشــوق  ای عجـب
جــام زهــرآلود حلوایی خوشست
عمــرها در رنــج چون امروز و دی
بر امید بود فردایی خوشست
انوری

 

در همــه عالم وفاداری کجاســت
غم به خروارست غمخواری کجاست
درد دل چندان کـــه گنجــــد در ضمیـــر
حاصلســـت از عشــق دلداری کجاست 
گــــر به گـیتـــی نیســـت دلــــداری مـــرا
ممکـــن است از بخــت دل‌باری کـــجاست
انــدریــن ایـــام در بـــاغ وفــــا
گــر نمی‌روید گلـی خاری کـجاست
جان فـــدای یار کـــردن هســت سهل
کـــاشکی یار بســـی یـــاری کـجاست
در جهـــــان عاشقـــی بینــــــم همــــی
یـــک جهــــان بـــی‌کـــار با کـاری کجاست
انوری

 

بیــا ای جان بیا ای جان بیــا فــــریاد رس مــا را
چـو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفــس ما را
ز عشــقت گــرچه با دردیم و در هجــرانت انـــدر غـم
ز عشــق تو نــه بس باشـــد ز هجــران تو، بس مــا را
کـــم از یک دم زدن ما را اگر در دیده خواب آید
غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را
لبت چون چشمه‌ی نوش است و ما اندر هوس مانده
کـــه بـــر وصــل لبــت یــک روز باشد دسترس ما را
به آب چشمــــه‌ی حیـــوان حیاتـــی انــوری را ده
که اندر آتش عشقت بکشتی زین هوس ما را
انوری

 

عشق تو قضای آسمانست
وصــل تـــو بقای جـــاودانست
آسیـــب غـــم تـــو در زمـــانـــــه
دور  از تـــو  بــلای  ناگـــهانســـت
دستــــم نــــرسد همی به شادی
تـــا  پـــای  غـــم  تو  در  میانست
در  زاویه‌هــــای  چیـــن  زلفـــــت
صد خرده‌ی عشق در میانست
ایــن قاعـده گـــر چنین بماند
بنیــاد خـرابی جهانست...
انوری

 

جرمی نـــــدارم بیش از ایــن کـــز جــان وفــــادارم تـــرا
ور قصــد آزارم کنــــی هــرگــــز نیـــــازارم ترا
زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون
جانا چـــه خواهـــد شد فزون، آخر ز آزارم ترا
رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همــــی
در حال خود گویم همی،یادی بود کارم ترا...
انوری

 

حسنت اندر جهان نمی‌گنجد
نامــت انـــدر دهـــان نمی‌گـنجد
راز عشـــقت نهان نخــواهد مــاند
زانکـــه در عقـــل و جان نمی‌گــنجد
با غـــم تــو چنـــان یگــــانه شـــــدم
کـــــه دل انــــــدر میـــان نمی‌گــنجـــد
آخـــــر ایــــن روزگــــــار چنــــدان مــــاند
کـــــه  دروغــــی  در  آن  نمـــی‌گــنجد...
انوری

 

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گـفت کین والی شهر ما گدایی بی‌حیاست
گـفت چـــون باشد گدا آن کز کلاهش تکمه‌ای
صد چــو ما را روزهـــا بل سالهـــا برگ و نواست
گفتــش ای مسکین غلط اینک از اینجا کـــرده‌ای
آن همــه برگ و نـــوا دانی کــــه آنـــجا از کجاست
در و مــــروارید طـــوقش اشـــک اطفـــــال منســـت
لعـــل و یاقـــوت ستامـــش خـــون ایتـــام شماست...
انوری


اشعار کوتاه گوته

دیگر بر کاغذ ابریشمین اشعار موزون نمی نویسم
و آنها را در قاب زرین نمی گیرم
زیرا
دیرگاهی است نغمه های جانسوز خویش را
بر خاک بیابان می نویسم
تا با دست باد به هر سو پراکنده شود
ولی اگر باد خط مرا با خود ببرد
روح سخنم را که بوی عشق می دهد 
جایی نتواند بُرد
روزی می رسد که دلداده ای از این سرزمین بگذرد
و چون پا بر این خاک نهد 
سراپا بلرزد و به خویش بگوید
پیش از من در اینجا عاشقی به یاد معشوقه
ناله سر داده
شاید مجنون به هوای لیلی نالیده
یا فرهاد در اینجا سر در خاک برده است
هر که هست
از خاکش بوی عشق برمیخیزد
و تربتش پیام وفا می دهد
تو نیز که بر بستر نرم آرمیده ای
وقتی که سخن آتشینم را از زبان نسیم صبا می شنوی
سراپا مرتعش خواهی شد و به خود خواهی گفت:
یارم برای من پیام عشق فرستاده
تو هم ای باد صبا 
پیام مهر مرا به او برسان گوته

 

دلدار من
اگر بخواهی بی دریغ بلخ و بخارا و سمرقند را 
به خال هندویت خواهم بخشید
اما پیش از آن از امپراطور بپرس
بدین بخشش راضی است یا نه
زیرا امپراطور که بسی بزرگتر و عاقلتر از من و توست
از راز عشق ورزیدن خبر ندارد!
آری
ای پادشاه!
میدانم که به این بخشش ها رضا نخواهی داد
زیرا تاج بخشی فقط از گدایان کوی عشق ساخته است گوته

 

هنگامی که خورشید فروزان عاشقانه 
به ابر بهاری چشمک می زند و به او دست زناشویی می دهد
در آسمان رنگین کمانی زیبا پدید می آید 
اما در آسمان مه آلود
آنرا بجز رنگ سپید نمی توان دید
ای پیر زنده دل
از گذشت عمر افسرده مشو
هر چند زمانه نیز موی تو را سپید کرده
اما هنوز نیروی عشق که زاینده جوانی است
از دلت بیرون نرفته است گوته

 

عاشقان یکدل
در تاریکی شب نیز راه کوی یار را گم نمی کنند
کاش لیلی و مجنون زنده می شدند
تا من راه عشق را به آنان دهم... گوته

 

نفرین برهر آنچه که روح آدمی را 
با جذبه و جادو به سوی خویش می کشد 
و او را در این ماتم کده 
با نیروهای اغوا و فریب در بند می کشد.
فراتر از همه نفرین بر اندیشه های والا
که جان خویشتن را با آن ها اسیر می سازد 
نفرین بر فریبندگی خیالات 
که باری اند بر دوش خرد!
نفرین بر هر آنچه در رویاها بر ما وارد می شوند 
به هیات فریب کار شهرت به هیات نام دارندگی 
نفرین بر هر آنچه که تملک اش 
مثال تملک بر همسر و فرزند و خدم و حشم می فریبدمان .
نفرین بر دارایی که با گنجینه هایش 
به اعمال بی پروایانه تهییج مان می سازد
با فریبی که در نشاطی به باطل 
مخده های آسایش را برایمان فراهم می سازد.
نفرین برآن مرحمت بالای عشق!... گوته

 

ما را به این زمین ِ خسته می آوری
رهایمان می کنی تا خود را به گناه بیالاییم
آن گاه می گذاری پشیمانی بکشیم
یک آن لغزش و یک عمر اندوه... گوته

 

مردمان جهان از خُرد تا بزرگ
تارهای سست از آرزوهای گران بر گِرد خویش می تنند
و خود
عنکبوت وار میان آن جای میگیرند
ناگهان ضربت جادویی این تارهای سست را از هم می گسلد
آنگاه همه فغان برمی آورند که کاخی آراسته به دست ستم ویران شده است گوته

 

در خاموشی شب
بلبل بانگ برداشت و آواز شبانه اش به عرش خداوند رسید
خدا نغمه بلبل را شنید و به پاداش آن
در قفسی زرینش کرد و به او روح نام داد
از آن پس
مرغ روح در قفس تن زندانی است
ولی همچنان گاه و بیگاه نوای دلپذیرش را سر میدهد گوته

اشعار سلمان هراتی

زندگی ساعت تفریحی نیست
که فقط با بازی
یا با خوردن آجیل و خوراک
بگذرانیم آن را
هیچ می دانی آیا
ساعت بعد چه درسی داریم؟
زنگ اول دینی
آخرین زنگ حساب! سلمان هراتی

 

سجاده ام كجاست؟ 
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم 
اين دل گرفتگي مداوم شايد، 
تأثير سايه ي من است، 
كه اين سان گستاخ و سنگوار 
بين خدا و دلم ايستاده ام
سجاده ام كجاست؟ سلمان هراتی

 

جهان، قرآن مصور است 
و آيه ها در آن 
به جاي آن كه بنشينند، ايستاده اند 
درخت يك مفهوم است 
دريا يك مفهوم است 
جنگل و خاك و ابر 
خورشيد و ماه و گياه 
با چشم هاي عاشق بيا 
تا جهان را تلاوت كنيم سلمان هراتی

 

مثل ستاره 
پر از تازگی بودی و نور 
و در دستت انگشتری بود از عشق 
و پاکیزه مثل درختی 
که از جنگل ابر برگشته باشد

سرآغاز تو 
مثل یک غنچه سرشار پاکی 
زمین روشنی تو را حدس می زد 
تو بودی ،هوا روشنی پخش می کرد

و من 
هر گلی را که می دیدم از 
دستهای تو آغاز می شد 
و آبی که از بیشه ای دور می آمد آرام 
بوی تو را داشت

من از ابتدای تو فهمیده بودم 
که یک روز خورشید را خواهی آورد 
دریغا تو رفتی! 
هراسی ندارم 
مهم نیست ای دوست 
خدا دستهای تو را 
منتشر کرد... سلمان هراتی

 

پیش ازتو آب معنی دریا شدن نداشت  
شب مانده بود و جرئت فردا شدن نداشت 
بسیار بود رود در آن برزخ کبود  
اما دریغ زهرهٔ دریا شدن نداشت 
در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار  
حتی علف اجازهٔ زیبا شدن نداشت 
گم بود درعمیق زمین شانهٔ بهار  
بی تو ولی زمینهٔ پیدا شدن نداشت 
دلها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ  
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت 
چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق  
این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت سلمان هراتی

 

آدم را میل جاودانه شدن
از پله های عصیان بالا برد
و در سراشیبی دلهره ها
توقف داد
از پس آدم،آدمها
تمام خاک را
دنبال آب حیات دویدند
سرانجام
انسان به بیشه های نگرانی کوچید
و در پی آن میل
جوالهای زر را 
با خود به گور برد تا امروز
و ما امروز
چه روزهای خوشی داریم
و میل مبتذلی که مدام ما را
به جانب بی خودی و فراموشی می برد  سلمان هراتی

 

هوا کبود شد، اين ابتدای باران است
دلا دوباره شب دلگشای باران است
نگاه تا خلاء وهم می‌کشاندمان
مرا به کوچه ببر، اين صدای باران است
اگرچه سينه من شوره زار تنهايی است
ولی نگاه ترم آشنای باران است
دلم گرفته از اين سقفهای بی روزن
که عشق رهگذر کوچه‌های باران است
بيا دوباره نگيريم چتر فاصله را
که روی شانه‌ی گل، جای پای باران است
نزول آب حضور دوباره برگ است
دوام باغچه در های‌های باران است سلمان هراتی

 

سلام بر آنان‌
كه در پنهان خويش
‌بهاری برای شكفتن دارند
و می‌دانند هياهوی گنجشكهای حقير
ربطی با بهار ندارد
حتی كنايه‌وار
بهار غنچه‌ی سبزی است‌
كه مثل لبخند بايد
بر لب انسان بشكفد
بشقاب‌های كوچك سبزه
‌تنها يك «سين‌»
به «سين‌»های ناقص سفره می‌افزايد
بهار كی می‌تواند اين همه بی‌معنی باشد؟
بهار آن است كه خود ببويد
نه آن‌كه تقويم بگويد سلمان هراتی

 

بهار فلسفه ساده ای است
برای آنکه بدانيم 
زمين عرصه کوچ است 
و غفلت 
آه غفلت 
چه دريغ مطولئ دارد سلمان هراتی

 

من هم می‌ميرم
اما در خيابانی شلوغ
دربرابر بی‌تفاوتی چشم‌های تماشا
زير چرخ‌های بی رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصبانی
وقتی که از بيمارستان بر می‌گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس ۶ در ۴ خواهند نوشت
ای آنکه رفته‌ای...
چه کسی سطل‌های زباله را پر می‌کند؟ سلمان هراتی

اشعار نعمت الله ترکانی

مــوی ســرم چـــو برف زمستان سپیــد شــد
نامــد بهــار و قامت مــن خــم چــو بید شد
گفتــم کــه ســر زنم به زمیـن دلـت ولی
ایـن دانــه از جوانــه زدن نـا امیـد شــد
از عمر رفته، در طلب وصل یکشبی
صدهـا هـــزار خاطره ام  ناپدید شـد
بار غمی کـه گشت نصیبم به شهر تو
هــر روز  از گذشتـه ای دیگــر مزید شــد
آنکس که در حریم تــو سرباز عشق بود
بــا تیغ خشــم  و غضبـت  امشب شهیـد شــد

رمـز وجود غمکش میخانه  را مگو ی
عطــار بــود، مــولوی و بایـــزید شــد
نعمت الله ترکانی


 

این روزها سخن  ز ره  داد میکنند
شهـری خراب و خانه ای آباد میکنند
بیچــاره را بـــه بنــد و ســر دار میبـــرند
شیطـــان و فتنـــه را همـــه آزاد میــکنند
شیـخ و فقیـه و قاضی و مفتی به نام دین
صـــد حیلـــه بهـــر مــرگ تــو بنیـاد میکنند...
نعمت الله ترکانی

 

چون تـــیر از میانـــۀ قلبـم عبــور کــن
طــــرح غــــروب زنـدگــی ام مـــرور کـــن
راهــی کـــه مـیــروی خطــر انتحــار نیســت
دلهــــره هــای واهـــی خـــود را تـــو دور کـــن
از انفجـــــار بغــــض تـــــو مـهــتـاب در گـــــرفــت
شــب را میــــان بســتـــر یـــک صبــح گـــور کن
فـــــردا نمیــشود بــــه صلیـــبم کــشی بـــرو
آشــوب در تمـامـــی شهــــرم ضـــرور کـــن
تا کی به فکر تخت سلیمان نشسته ای
یک لحظه همتی چو دل تنگ مور کن

دنیـا بکام عـــاشق نادان نمیــــشود
ترک فریب،  نخوت  کـبر و غـرور کــن
نعمت الله ترکانی

 

این روز ها ضمیمه شــدم با هوای تو
الهام میــشود همــه شعـرم  برای تو
در هــر هجــا و قافیــه نام تو گل کنــد
از ســاز واژه هـــا بتـــراود صــــدای تو
با آنکه خط کشیدی تو، بالای نام مـن
دلبستۀ تو هستـم و عهد و وفــای تو
گــر میکشی و یا که مـــرا ناز میدهی
باشد رضــای مــن عزیـزم… رضـای تو

دیگـر من آن دلیــر ره عشق نیستـم
افشانده ام غـرور خودم  را به پای تو
نعمت الله ترکانی

 

این روزهــا  فـرشتـــــــه بلا مـیشود هـمه
هـــر نطـفــه ای حلال خطـــا  میشـــود همـه
آنکـــــو هـــزار  قافلــــه ای  زر متـــاع  اوســـت
دستــی دراز کـــــرده  گـــــدا  میـــشود  هـمـــه
هر ناروا  به مذهب و هر طرح نابکـار
قانون مُلک گـشته روا میـشود هـمه
زهری که قطــره اش جهانرا تباه کند
بهـر عــلاج درد، دوا میشـــــود همـه
زاهد کـه غرق ذکــــر و ثنا گـــویی خلقـت است
انکـــار خــــویش کـــرده، خـــــدا میشود همه
ای یـــار  ای  عـــزیزتریـــن شعـــر  زندگـــی
دیدی که دوست دشمن ما میشود همه
نعمت الله ترکانی

 

عید آمــــد و نرفته غم از خانۀ شما
از شهــر  و  از  ولایــت  ویرانـــۀ  شما
عمریست سرخط  همه اخبار گشته اید
خواننــد بـه هر رسانه ای  افسانۀ  شــما
هــرگـــز نشـــد کـــه بـــاز کنم رمز جنــگ را
بیگانگـــی زهـــم  چـــه  بُود  بهانـــــۀ  شمـا
ای مــأمن بـــزرگ عقابــان  دشــت  و  کـــوه
یــارب چـه کـــس نصیب شــده دانـۀ شمـا
آخــر بدست اهــریمن شـــوم بباد رفـــت
آن اعتبار و شــــوکت شاهـانــــۀ شما
در حیرتم کجاست دلیران  مُلک تان
آن مـردمان عاقــل فـــرزانــۀ شما

خون شما و کام پر از شهد دشمنان
تصویــر زندگــی ای غـــریبانــــۀ شما
نعمت الله ترکانی

 

درسی درین سخن بُود ای مرد هوشیار
یک تنگه  نقد بهتر است از نسیه صد هزار
بیرون خود چــو پـــاک نمایــی مـکـــن نمـــاز
وقتــی درون تســت پـــر از گـــــــرد و از غبـــار
طاعـــت اگــــــر تهـــی بـــود از عقــل و از خـــرد
بیمایــــه سجــــده میــکــــند از جهـــل صد هــزار
صد کعبه پیشروی تو بگشوده اند ولی
تو در حریم مکه شدی سخت بیقــرار
سالک ز راه و رسم طـریقت بیرون بیا
بی لطف  یار  نیست  ترا  لحظـۀ  وقار
« قــارون به خــاک و تخت سلیمـــان به بــاد رفت»
تکــــرار ،  فــی الحقیقـــه بـــــود، بـارــ بـارــ بـار
دوبـــاره آمـــدن بـــه جهـــان فکــر باطل است
جاهــــــل کـشد، به زندگی ای دیگر انتظار
بعــد از  نسیــم  سرد  زمستان و انجماد
آید هـوای دلکــش و گــرمای یک بهـــار
نعمت اللّه ترکانی

 

اگرخدا! شبی در کلبه ام حضور کند
تمام  فـاصــله هـــا را به غـم عبور کند
اگــــر فــرشته بگـیرد، خبر بــه امـر خــدا
پس از هـــزارۀ  دیگـــر، مگـــر ظهـــور کنــد
نشد کـــه پرتوی سبــزی بسـوی مــا تابـــد
هـراس... از دل مـا را بهـار دور کــند
شفاعتی بعـد ازین عمر در قبیلۀ من
به حکم قـــاطـع تــورات یــا زبـــور کنـــد
نگشت بــار مصیبت ز دوش مـن خالــــی
مگــر شکنـجــۀ تاریک و تنــگ گـــــور کــــند

کجاست رسم مروت کـــه خون مــن ریــزد
و حـــکم جُـــرم مـــرا بعـــد آن  صـــدور کند
نعمت الله ترکانی


 
یک لحظــه بیـا یـــار و انیـــس دل مـن باش
بگـــــــذار کـــنم راز دل غمــــزده را فــاش...
فتـوی خطیبان شده است بر ســــر منبـــر
آنکـــس کـــه کــــند ظلم… بود لایق پاداش
گـویی که خـــدا  داده ز یک  مــادر غمخوار
یک خــیــل فـــرو مایه  و یک  طایفه اوباش

گلزار چه  خالی  شده… از  عطــر  بنفشه
کِشتند به جای گل سوسن گل خشخاش
نعمت الله ترکانی

 

عـــزیزم کـــار  دنیــا رنـگ رنـگ است
گهی زشت و گهی خیلی قشنگ است
بیـــا در مــــُلک دلهـــــــــا گُــــل بکــــاریـــم
کــه خیلی بهتر از خــاک است و سنگ است
نعمت الله ترکانی


  
در محیــط ما فــضای گـرم یاری، تنــگ  بُود
قصــه و  هـــر  گفتمان گــرم مـا، از جنگ بُود
هـــر کـــه را بینی غــــمی دارد بدل از بیکسی
قــلب هـا بشکستــه و چهــــره پــر از آژنگ بُود...
نعمت الله ترکانی

 

...پیش ما لاف حقیـــقت نیست حرف مُفــــت کس 
بین نامـــــردی و مـــردی راه صـــــد فرسنگ بُود
گــریه و زاری و از خـــود رفتـــن مــــردم ببین
زندگی ریتم غـــم انگیزی ازین آهنگ بُود

« بس که دلخون گشته ام از دست یاران  دو رنگ»
« دوست دارم هر کسی در دشمنی  یکرنگ  بُود»
نعمت اللّه ترکانی

 

زهـــر سـو بسته هــــر جایی دری بود
حیــا را نـــه ســر و نــه پیکـری بـــود
فغــان از دست این پیکــر تراشان
که هر چه دیدم از بد بدتری بود

اگــر پیکـر تراش از روی مهرش
بیـــاراید  زپیکــآر  نور  چهـــــرش
قسم گـویم که هر بی پا و بی سر
شود عـــاشق به رخسار  حقیـــرش
نعمت الله ترکانی


اشعار نزار قبانی

آموزگار نیستم 
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند نزار قبانی

 

اندیشیدن ممنوع!
چراغ، قرمز است..
سخن گفتن ممنوع!
چراغ، قرمز است..
بحث پیرامون علم دین و
صرف و نحو و
شعر و نثر، ممنوع!
اندیشه منفور است و زشت و ناپسند! نزار قبانی

 

گیس عشق ما بلند شده
می باید قیچی اش کنیم
وگرنه،
تو را و مرا می کشد. نزار قبانی

 

آه ! ای کاش ،
روزی از خوی خرگوشی رها شوی و بدانی
که من صیاد تو نیستم،
عاشق توام. نزار قبانی

 

عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد
یعنی ترا تاریخ درکار نباشد
یعنی تو با صدای من سخن گویی
با چشمان من ببینی
و جهان را با انگشتان من کشف کنی... نزار قبانی

 

چطور می توانیم مدینه ی فاضله ای برپا کنیم؟
حال آنکه هفت تیرهایی به دست داریم
عشق خفه کن؟... نزار قبانی

 

پسرم جعبه آبرنگش را پيش رويم گذاشت
واز من خواست
برايش پرنده اي بكشم
در رنگ خاكستري فرو بردم 
قلم مو را
وكشيدم چارگوشي را با قفل و ميله ها !
شگفتي چشمانش را پر كرد : 
اما اين يك زندانست ، پدر!
نمي داني چگونه يك پرنده مي كشند ؟! 
ومن به او گفتم :
پسرم ! 
مرا ببخش 
من شكل پرندگان را از ياد برده ام !...
پسرم مدادهاي شمعي اش را 
پيش رويم گذاشت 
و خواست برايش سرزمين مادري را بكشم
قلم در دستانم لرزيد
و من 
اشك ريزان
فرو 
ريختم… !  نزار قبانی

 

با وجود این روزگار غرغه در نا بهنجاری
و افیون،
و اعتیاد،
با وجود دوره ای که از تندیس و تابلو نفرت دارد
و از عطرها
و رنگ ها
با وجود این دوران گریزان
از پرستش یزدان
به پرستش شیطان،
با وجود آنان که سال های عمر ما را به سرقت بردند
و وطن را از جیب ما ربودند
با وجود هزار خبرچین حرفه ای
که مهندس بنای خانه ی آنان ، آنان را در دیوارها  طراحی کرده است
با وجود هزاران گزارشی
که موش ها برای موش ها می نویسند
من می گویم: تنها خلق پیروز است 
هزارمین هزار بار می گویم
تنها خلق پیروز است
و اوست که سرنوشت ها را رقم می زند
و اوست دانای یگانه ی مقهور کننده... نزار قبانی

 

افسوس ....
از این به بعد در نامه های عاشقانه ؛
نوشته های آبی نخواهی خواند
در اشک شمع ها ؛
و شراب نیشکر
ردّی از من نخواهی دید
از این پس در کیف نامه رسان ها
بادبادک رنگینی برای تو نخواهد بود
دیگر در عذاب زایمان کلمات
و در عذاب شعر حضور نخواهی داشت
جامهء شعر را بدر آوردی
خودت را بیرون از باغهای کودکی پرتاب کردی
و بدل به نثر شدی .....ا نزار قبانی

 

نشست و ترس در چشمانش بود
فنجان واژگونم را نگریست
گفت: اندوهگین مباش پسرم
عشق سرنوشت توست
پسرم هر که در راه محبوب بمیرد شهید است
پسرم پسرم
بسیار نگریسته‌ام و ستارگان بسیار را دیده‌ام
اما نخوانده‌ام هیچ فنجانی شبیه فنجان تو
پسرم هرگز نشناخته‏ام و غمی چون غم تو
سرنوشت بی بادبان در دریای عشق راندن است... نزار قبانی

 

اگر
دوست مني
كمكم كن
تا از پيشت بروم .
اگر يار مني
كمكم كن
تا از تو شفا يابم .
اگر 
مي دانستم كه عشق خطر دارد
دل نمي دادم .
اگر
مي دانستم كه دريا عميق است
دل نمي زدم .
و اگر پايان را مي دانستم 
آغاز نمي كردم ... نزار قبانی

 

با وجود این روزگار بد سرشت
با وجود عصر و عهدی که به قتل نویسنده گی دست می زند
و به قتل نویسنده گان
و بر کبوتران ، گل ها و علف ها 
آتش می کند
و چکامه های نغز را در گورستان سگ ها در خاک می کند
من می گویم: تنها اندیشه پیروز است...
و کلمه ی زیبا نخواهد مرد
به هر شمشیری که باشد
به هر زندانی
به هر دورانی نزار قبانی

اشعار محمد رضا احمدی

ما از کنجکاوی درباره‌ی ابر گذشته بودیم
ما فقط کنجکاو باران و صدای سنتور بودیم...
ما
نه عمق را دوست داشتیم
نه امید را
ما ساکنان خانه را
گُم
در صدای سنتور
دوست داشتیم... احمد رضا احمدی

 

شتاب مكن
كه ابر بر خانه ات ببارد 
و عشق 
در تكه ای نان گم شود 
هرگز نتوان 
آدمی را به خانه آورد 
آدمی در سقوط كلمات 
سقوط می كند 
و هنگام كه از زمین برخیزد 
كلمات نارس را 
به عابران تعارف می كند 
آدمی را توانایی 
عشق نیست 
در عشق می شكند و می میرد  احمد رضا احمدی

 

نشانی خانه خویش را گم كرده ایم
لطف بنفشه را می دانیم 
اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی كنیم 
ما نمی دانیم 
شاید در كنار بنفشه 
دشنه ای را به خاك سپرده باشند 
باید گریست 
باید خاموش و تار 
به پایان هفته خیره شد 
شاید باران 
ما 
من و تو 
چتر را در یك روز بارانی
در یك مغازه كه به تماشای
گلهای مصنوعی
رفته بودیم 
گم كردیم  احمد رضا احمدی

 

اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند... احمد رضا احمدی

 

زمانی 
با تكه ای نان سیر می شدم 
و با لبخندی 
به خانه می رفتم 
اتوبوس های انبوه از مسافر را 
دوست داشتم 
انتظار نداشتم 
كسی به من در آفتاب 
صندلی تعارف كند، 
در انتظار گل سرخی بودم احمد رضا احمدی

 

من بسیار گریسته ام 
هنگامی كه آسمان ابری است 
مرا نیت آن است 
كه از خانه بدون چتر بیرون باشم 
من بسیار زیسته ام 
اما اكنون مراد من است 
كه از این پنجره برای باری
جهان را آغشته به شكوفه های گیلاس بی هراس، 
بی محابا ببینم احمد رضا احمدی

 

آینه را به تنهایی دوست نداشتم
آینه را در آینه دوست داشتم
گفته بودند:
عمر آفتاب از مهتاب
بیشتر است
آفتاب را در خانه حبس کردم
در مهتاب
کنار باغچه‌ی انبوه از ریحان خفتم... احمد رضا احمدی

 

من از عکس انسان تیرباران شده شنیدم
که آنقدر وقت نیست تا گل را دلداری دهم.
در یک ثانیه برای خورشید لباس دوختم
در یک ثانیه آسمان آبی را به روی تخت خواباندم.
فرصت نبود تا در زخم خلیج‌های پوستم
گل‌های مذهبی بکارم.
فقط یک ثانیه فرصت بود
برای نگاهداری آن لحظه‌ی خوشبخت
که در میان خورشید و گل آفتابگردان
با نفس خویش داوری می‌کرد
فقط یک ثانیه فرصت بود
که آسمان نشسته بر انگشتان ژرف چمن را
وسعت دهم. احمد رضا احمدی

 

ما را به تاراج برند
بسیار بیداری بود
بسیار خواب بود
روزهای جمعه ابر داشتیم
اما نمی‌توانستیم
بیداری و خواب و ابر جمعه را
زندگی نام بگذاریم
پس خواب را انکار کردیم
پس بیداری را انکار کردیم
روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم
که ابر را نبینیم
چه حاصل
که عمر به پایان بود
و چای در غروب جمعه
روی میز سرد می‌شد.  احمد رضا احمدی

 

کبریت زدم 
تو برای این روشنایی محدود گریستی
سراپا در باد ایستادم من فقط یک نفرم
اما اکنون هزاران پرنده  را در باد به یغما میبرند
از مهتاب که به خانه بازگردم
آهنها زنگ خورده اند
شاعران نشانه ی  باد را گم کرده اند
زنبوران،عسل را فراموش کرده اند
افق بی  روشنایی در دستان تو نازنین جان می بازند
من گل سرخ بودم
که سراسر مهتاب را شکستم...احمد رضا احمدی

 

حقیقت دارد 
تو را دوست دارم 
در این باران 
می‌خواستم تو 
در انتهای خیابان نشسته 
باشی 
من عبور کنم 
سلام کنم 
لبخند تو را در باران 
می‌خواستم 
می‌خواهم 
تمام لغاتی را که می دانم برای تو 
به دریا بریزم 
دوباره متولد شوم 
دنیا را ببینم 
رنگ کاج را ندانم 
نامم را فراموش کنم 
دوباره در اینه نگاه کنم 
ندانم پیراهن دارم 
کلمات دیروز را 
امروز نگویم 
خانه را برای تو آماده کنم 
برای تو یک چمدان بخرم 
تو معنی سفر را از من بپرسی 
لغات تازه را از دریا صید کنم 
لغات را شستشو دهم 
آنقدر بمیرم 
تا زنده شوم احمد رضا احمدی

 

ابر نخستین ترانه ی معجزه را
بر لبهامان حك كرد
زبانمان را فراموش كردیم
كفش و لباسمان كهنه ماند
و ما
با بوسه 
درختان را
بهار كردیم.
ما در بدبختی ، سوء تفاهم بودیم
بادكنك ها
كه نفس های عشق مشتركمان
در آن حبس بود
به تیغك ها خورد و منفجر شد
قلبمان ایستاد
و ساعت های خفته ی زمین
به كار افتاد. احمد رضا احمدی

اشعار سیمین بهبهانی

چه رفت بر زبان مرا؟   
که شرم باد از آن مرا!
به یک دل و به یک زبان،   
دوگانگی چرا کنم؟
ز عمر، سهم بیشتر   
ریا نکرده شد به سر
بدین که مانده مختصر،    
دگر چرا ریا کنم؟... سیمین بهبهانی

 

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم سیمین بهبهانی

 

ننوازی به سرانگشت مرا ساز خموشم
زخمه بر تار دلم زن که در آری به خروشم...
من زمین گیر گیاهم، تو سبک سیر نسیمی
که به زنجیر وفایت نکشم هرچه بکوشم...
تو و آن الفت دیرین ،من و این بوسه شیرین
به خدا باده پرستی ، به خدا باده فروشم... سیمین بهبهانی

 

دارا جهان ندارد،                   سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در                   هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید          البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند،                     آتش فشان ندارد 
دیو سیاه دربند                     آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو               گرز گران ندارد
روز وداع خورشید،                  زاینده رود خشکید 
زیرا دل سپاهان،                   نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا                    نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما                   تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها                    بر کام دیگران شد 
نادر ز خاک برخیز                   میهن جوان ندارد
دارا ! کجای کاری                  دزدان سرزمینت 
بر بیستون نویسند                 دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی                 فریادمان بلند است
اما چه سود،                       اینجا نوشیروان ندارد 
سرخ و سپید و سبز است       این بیرق کیانی 
اما صد آه و افسوس              شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی                شهنامه ای سراید 
شاید که شاعر ما                 دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش               ای مهرآریایی 
بی نام تو ، وطن نیز               نام و نشان ندارد سیمین بهبهانی

 

باور نداشتـم که چنین واگذاریم
در موج خیز حادثه تنهـا گذاریم
آمد بهار و عید گذشت و نخواستی
یک دم قدم به چشم گـهر زا گذاریم
چون سبزه دمیده به صحرای دور دست
بختم نداد ره که به سر پا گذاریم
خونم خورند با همه گردنکشی کسان
گر در بساط غیر، چو مینــا گذاریم... سیمین بهبهانی

 

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم سیمین بهبهانی

 

گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند 
کوتاه پیش قد بت من کشیده اند  
زین پاره دل چه ماند که مژگان بلند ها 
چندین پی رفوش ، به سوزن کشیده اند 
امروز سر به دامن دیگر نهاده اند 
آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند 
آتش فکنده اند به خرمن مرا و ، خویش
منزل به خرمن گل و سوسن کشیده اند 
با ساقه ی بلند خود این لاله های سرخ 
بهر ملامتم همه گردم کشیده اند 
کز عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق 
با داغ و خون به دشت و به دامن کشیده اند... سیمین بهبهانی

 

خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد
تا از نبود و بودم، کس را خبر نباشد
خواهم که آتش افتد، در شهر آشنایی
وز ننگ ِ آشنایان، بر جا اثر نباشد
گوری بده، خدایا! زندان پیکر من
تا از بهانه جویی، دل دربدر نباشد... سیمین بهبهانی

 

چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی
چنین که می‌گذری تلخ بر من، از سر قهر
گمان برم که غم‌انگیز ماه و سال منی
خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام
لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی ... سیمین بهبهانی

وبلاگ جملات حکیمانه

اشعار رهی معیری

تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت
عـاشقی ها از دلـم دیوانگی هـا از سرم
شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد
آتـشــی جــاویــــد باشـــد در دل خاکـستـــــرم
سـرکـشـــی آمــوخت بخت از یـار یـا آمــوخت یار
شـیـــــوه بــازیــگـــــــری از طــالـــــــع بــازیـگــــــرم؟
خــاطـــرم را الفتـــی بـا اهـل عالـــم نیســت نیســت
کــــز جهــــانی دیـگــــرنــد و از جهـــانــــی دیـگــــرم. . .
رهی معیری

 

سـاقــی بده پیمانه ای ز آن می کـــه بی خویشم کنـــد
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان مــی کـــه در شبهـــای غـــم بـارد فــروغ صبحـــــدم
غافل کنـد از بیش و کم فارغ ز تشویشم کنـد
نــور سحــرگـــاهی دهــد فیضی کـــه می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
ســـــوزد مــــــرا ســـــازد مــــــرا در آتـــش انــدازد مــــرا
وز من رهــا سازد مــــرا بیگانه از خویشم کند
بستانــد ای ســـرو سهـــی! سودای هستــی از رهی
یغما کنـد اندیشـه را دور از بـــد اندیشــم کند
رهی معیری

 

مستان خرابات ز خود بی خبرند
جمعنـد و ز بـوی گــل پراکـــنده تـرند
ای زاهــد خـــودپرســت با ما منشین
مستـــان دگــــرند و خـــودپرستان دگرند
رهی معیری

 

از صـحبــت مـــــردم دل نـاشــاد گــــریــــزد
چون آهــوی وحشی که ز صیاد گــــریزد
پــروا کــند از باده کــشان زاهـد غـافل
چون کودک نادان که از استاد گریزد
دریاب کــه ایام گــل و صبـح جوانی
چون برق کـند جلوه و چون باد گـریزد
شادی کن اگر طالب آسایش خویشی
کـــآســودگـــی از خــاطــر ناشاد گریزد...
رهی معیری

 

ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم 
دل بـه مهـر بـاده نوشـان بسته ایم 
جـان بکــوی مـی فـروشـــان داده ایم
در بـه روی خود فــــروشـــان بستـــه ایم 
بحـــر طــوفـــان زا دل پــر جـــوش مـــاست 
دیـــده از دریـــای جـــوشــــان بستــــه ایم 
اشـــک غـــم در دل فــــرو ریــــزیـــم مـــا 
راه بــــر سیـــل خروشــــان بسته ایم 
بــر نخیـــزد نالــــه ای از مـــــا رهی
عهد الفت با خموشان بسته ایم
رهی معیری

 

آیـــد وصـــال و هجــــر غـــم انگـــیز بگـــذرد
ساقــی بیـــار باده کــــه ایـن نیز بگـــذرد
ای دل به سردمهری دوران،صبور باش
کــز پی رسد بهار،چو پائیز بگذرد 
رهی معیری

 

در پـیــش بـــی دردان چــــرا فـــریـاد بــــی حــاصــل کــــنم
گــــــر شکـــــوه ای دارم ز دل بـــا یـــار صـاحبــــدل کــــنم
در پــرده سـوزم همچــو گل در سینه جوشم همچو مل
مــن شمـــع رســـوا نیستم تا گـــــریه در محفل کنم
اول کــــنم انـــدیشـــه ای تــا بــرگـــــزینم پیشه ای
آخـــر به یک پیمانه مــــی اندیشه را باطل کـــنم
زآن رو ســـتــــانــــم جــــام را آن مایـــــه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گـــل شنیدم بــوی او مستانه رفتـــم سوی او
تا چـــون غبار کـــوی او در کـــوی جـــان منزل کــنم
روشـنـگــــــری افــلاکـــیـم چــون آفـتــــاب از پـاکــــیم
خـاکـــــی نیــم تــا خــویـش را سـرگـــرم آب و گــل کنم
غــــــرق تمـنـــــای تـــــوام مـــوجــــی ز دریــــای تــــــوام
مـــن نخــل سرکـــش نیستــم تـا خانــه در ساحــل کـــنم

 

ما را دلی بود کـه ز دنیای دیگر است 
ماییم جای دیگر و او جای دیگـــر است...
امـــروز میخــوری غـــم فـــردا و همچنــــان 
فــــردا بــــه خاطـــرت غم فردای دیگــر است 
گـــر خلـــق را بـــود ســـر ســودای مـال و جاه
آزاده مــــرد را ســـر و ســـودای دیـگـــر اســت 
دیشب دلــم بــه جلــوه مستـــانه ای ربــود 
امشــب پـــی ربــــودن دلهـای دیگر است 
غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی 
آسودگی اگر طلبی جای دیگر است
رهی معیری

 

همراه خود نسیم صبا می برد مرا
یا رب چو بوی گل به کجا می برد مرا؟
ســوی دیـــار صبــح رود کــــاروان شــب
بــاد فنـــا بـــه ملـــک بـقـــا مـــی برد مـرا
بـا بـال شـوق ذره بــه خورشیــد مـی رسد
پـــرواز دل بـــه ســـوی خـــدا مـــی بـرد مــــرا
گـفتم کــه بوی عشق که را می برد ز خویش؟
مستانـــه گـــفت دل کــــه مـــرا مــی بـــرد مــــرا
بـــرگ خـــزان رسـیــــده بـــــی طـــاقتــــم رهـــی
یــک بـــوســــه نسیـــــم ز جـــــا مـــی بــــرد مــــرا
رهی معیری

 

بس کــه جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام
همچـو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام
شمـــع طــرب ز بخت مـــا آتش خانه‌ســـوز شـــد
گــشت بلای جـــان مـــن عشـق بـــه جان خریده‌ام
حاصــل دور زندگــی صحبت آشنـــا بــــود
تـــا تــــو ز مـــن بریده‌ای من ز جهــان بریده‌ام
تــا تــــو مــــراد مــن دهی کـــشته مـــرا فراق تو
تــا تـــو به داد مـــن رسی مـن بـــه خدا رسیده‌ام...
رهی معیری

 

گــــر چــــه روزی تیـــره تـــر از شــام غم باشد مــرا
در دل روشــن صفـــای صبحـــدم بــاشــــد مــــرا
زرپرستــی خـــواب راحـــت را ز نرگس دور کـرد
صرف عشرت می کنـم گـر یک درم باشد مرا
خواهش دل هر چه کمتر شادی جان بیشتر
تا دلـــی بـــی آرزو باشـــد چــه غــم باشد مرا
در کـــنار مـــن ز گـــرمی بـــر کـــنـاری ای دریــــغ
وصـــل و هجران غــم و شادی به هـــم باشد مرا...
رهی معیری

 

چشــم فـروبسته اگـــر وا کنـــی
در تـــو بـــود هـــر چـــه تمنـا کنـــی
عـــافیت از غیــر نصیـــب تـــو نیســـت
غیـــر تـــو ای خستــه طبیب تــو نیست
از تـــــو بــــــود راحــــــت بـیـمــــــــار تـــــو
نیســت بـــــه غیــــــر از تـــــو پــرستــار تــــو
همـــــدم خــــود شـــو کـــــه حبیـــب خـودی
چـــــاره خـــود کـــــن کـــــه طبیـــب خـــودی
غیــــــر کـــــــه غــافــــــل ز دل زار تســــــــت
بــــی خبـــــــر از مصلحــــت کــــــار تســــت
بــــــر حــــذر از مصلحـــت انــدیش بــاش
مصلحـــت انــدیــش دل خویـــش باش
چشم بصیــــــرت نگـشـایــی چـــرا؟
بی خبر از خویـش چرایی چرا؟...

 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میــان لاله و گـــل آشیـــانـــی داشتم
گــرد آن شمع طرب می سوختـم پروانه وار
پــای آن ســـرو روان اشـــک روانـــی داشتــم
آتشـم بر جــان ولی از شکــوه لب خاموش بود
عشــق را از اشــک حســرت ترجمــانی داشتــم
چــون سرشک از شــوق بــودم خاکــبوس در گــهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خــزان با ســـرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمیــن با مــاه و پرویــن آسمــانی داشتــم
درد بــی عشقــي زجانــم بـرده طاقت ورنه من
داشــتــــــم آرام تــا آرام جــــانـــــی داشــــتـــــم
بلبــل طبعــم «رهی» باشـــد زتنهـــایی خمــــوش
نـغــمـــه‌هــا بـــودی مــــرا تـــا هــم زبانـــی داشتــــم
رهی معیری

اشعار نیما یوشیج

می تَراوَد مَهتاب
می درخشد شَب تاب،
نیست یک دَم شِکَنَد خواب به چشمِ کَس ولیک
غَمِ این خُفته ی چند
خواب در چشمِ تَرَم می شکند.
نگران با من اِستاده سَحَر
صبح می خواهد از من
کز مبارکْ دَمِ او آوَرَم این قومِ به جانْ باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از رَهِ این سفرم می شکند... نیما یوشیج

 

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفردر آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
برکمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می‌خواند شما را... نیما یوشیج

 

من دلم سخت گرفته است از این
میهمان‌خانه‌ی مهمان‌کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار... نیما یوشیج

 

فریاد می زنم ،
من چهره ام گرفته !
من قایقم نشسته به خشکی !
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست ، 
یک دست بی صداست ،
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب،
فریاد من شکسته اگر در گلو ، وگر
فریاد من رسا ،
من از برای راه خلاص خود و شما،
فریاد می زنم
، فریاد می زنم!! نیما یوشیج

 

زندگانی چه هوسناک است ، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس،حرف از خواستن بی ترس گفتن،شاد بودن!... نیما یوشیج

 

ترا من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ « تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمیکاهم
ترا من چشم در راهم نیما یوشیج

 

آن گل زودرس چو چشم گشود 
به لب رودخانه تنها بود 
گفت دهقان سالخورده كه : حيف كه چنين يكه بر شكفتي زود 
لب گشادي كنون بدين هنگام 
كه ز تو خاطري نيابد سود 
گل زيباي من ولي مشكن 
كور نشناسد از سفيد كبود 
نشود كم ز من بدو گل گفت 
نه به بي موقع آمدم پي جود 
كم شود از كسي كه خفت و به راه 
دير جنبيد و رخ به من ننمود 
آن كه نشناخت قدر وقت درست 
زيرا اين طاس لاجورد چه جست ؟ نیما یوشیج

 

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما 
ابر بارانش گرفته ست... نیما یوشیج

 

در پیله تا به کی بر خویشتن تنی
پرسید کرم را مرغ از فروتنی
تا چند منزوی در کنج خلوتی
دربسته تا به کی در محبس تنی
در فکر رستنم ـپاسخ بداد کرم ـ  
خلوت نشسنه ام زیر روی منحنی
هم سال های من پروانگان شدند
جستند از این قفس،گشتند دیدنی
در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ
یا پر بر آورم بهر پریدنی
اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی!
کوشش نمی کنی،پری نمی زنی؟ نیما یوشیج

 

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهاي نيمه زنده ز دور
همعنان گشته همزبان هستم

جاده اما ز همه کس خالي است
ريخته بر آوار آوار
اين منم به زندان شب تيره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم نیما یوشیج

 

از این راه شوم ،گرچه تاریک است
همه خارزار است و باریک است
ز تاریکیم بس خوش آید همی
که تا وقت کین از نظرها کمی... نیما یوشیج

 

به چشم کور از راهی بسی دور
به خوبی پشه ای پرنده دیدن
به جسم خود بدون پا و بی پر
به جوف صخره ای سختی پریدن
گرفتن شر زشیری را در آغوش
میان آتش سوزان خزیدن
کشیدن قله الوند بر پشت
پس آنکه روی خار و خس دویدن
مرا آسانتر و خوشتر
بود زان
که بار منت دو نان کشیدن نیما یوشیج

 

آنچه شنیدید زخود یا زغیر
وآنچه بکردند زشر و زخیر
بود کم ار مدت آن یا مدید
عارضه ای بود که شد ناپدید
و آنچه بجا مانده بهای دل است
کان همه افسانه بی حاصل است نیما یوشیج